ترحم، دلسوزی، منفورترینِ

پنجشنبه 29 تیر 1396  03:00 ق.ظ

چند نفر به یه نفر؟
این روزا کی قراره تموم شه
کی گند زد به زندگی من؟ دین
خدا کیه؟
کسی که بجای بهتر کردن زندگی ادمها
اونها را تو بدترین موقعیت ها میزاره
موقعیت هایی که جبر مطلقه
و زر مفت میزنه ک اختیار!
بعد میگه امتحان
...
پیر شدن روز به روز ننه بابامو میبینم
شکسته شدن خودمو
نابود کردن تمام افکار زیبای ذهن عشقم را
چرا؟
بخاطر چی؟
به چه گناهی؟
من مقصر بودم
با پسری دوست شدم
جار زدم تو حریم خونه، تو همون اغوش گرمی که خودشون میگفتن امنِ
بعد دین وارد شد
گفت حرف نزن، گناهه
منی که اونجا تو یه دوگانگی گیر کرده بودم
چی شد؟
کسی نبود اون لحظه کمکم کنه؟
همون حریم خونه گفت؛
کار خوبی کردی
افرین 
اصا اشتباه بود کارت از اول
عاخه شما ک گفتید تجربه کن
شما که گفتید میدونیم عاقلی
میدونیم اشتباه نمیکنی
چرا الان میگید از اولم کارم اشتباه بود
من که مشورتم
واسه حرف زدن با هاش
با خود شما بود
میگفتید حرف نزن 
نمیزدم
حداقلش خودم بودم و دلم
نه اینکه دل یه نفر دیگه را هم این وسط دنبال خودم بکشونم
باشه
خوب کردم
گناه بود
ال بود
بل بود
چی شد؟
همه چیز که خوب بود
گریه هام و دلتنگیام برا خودم بود
حقم نداشتم ک ازش حرفی بزنم
باش
نمیزدم
چی شد یهو
مگه اعتماد نداشتید بهم
مهرِ لعنتی
چرا سر رسید
از چی ترسیدید
من که داشتم وانمود میکردم پیش شما که حالم خوبه
من که داشتم میگفتم دیگه عاشق دیوانه ی دلباخته نیستم، گفتم که عاشقِ عاقلم
چرا مهر لعنتی اومد
چراهیچکی گوش نداد که گفتم نمیخوام
دادا، چرا گفتی یکاری نکن نزاریم بری دانشگاه؟
چرا کسی صدامو نشنید
چرا گفتید اها باز بری بیای گریه کنی بگی چشمم افتاد بهش، نمیتونم فراموشش کنم
چرا گفتید اگه دوست داشت تا الان یکاری میکرد
چرا گفتید سر عقل بیام، 
چرا گفتید خر شیطون
من خر شیطونا دوس دارم
خر شیطون خیلی شبیه ادمهای خوب
چراگفتید اینا را....
من موندم
و نبود کسی که میگفتم دوسش دارم
و میگفت که دوسم داره
من موندم
تنها
و تنها پناه
خانواده
حریمِ امنِ گرم!
و اتفاقاتی که در چند لحظه پشت سر هم افتاد
و هر روز
افسرده تر و افسرده تر میشدم
من که گفتم
چیزی که از اول
به دل ادم نباشه
پایان خوبی هم نداره
و من
باز هم تنها
با یک رهایی و پیروزی از درون
اما از نگاهِ جبرِ دنیا؛ شکست
.
.
.
من یک اشتباه کردم
و اون هم اعتماد بود!
اعتماد به خانواده برای حرفِ دل!
پس دنیا
جایی برای اعتماد نیست
.
.
.
من از دین بیزارم
چون دین باعث جدایی عشقم شد
.
.
.
من از ادمها بیزارم
چون قضاوت را بلدند
اما نه پوشیدنِ کفش تو و چند قدمی راه رفتنو
.
.
.
من
یاد گرفتم
تنها باشم
فقط برای خودم
تو این دنیا کسی بفکر کسی نیست
همه بخاطر خودشون، بفکر توان!
من از تنهایی نمیترسم
از ادمها میترسم
.
.
.
من 
رسالتی دارم
و اون
نجات ادمهایی شبیه خودمه!
فقط همین
.
.
.
من ن خدا میخام
ن عشق میخام
ن خونواده
ن هیچیکی و هیچی
فقط 
بزارید
خودم
باشم
تنها
از هممممممه چیز و همه کس میترسم
.
.
.
لعنت به چی؟!

نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:پنجشنبه 29 تیر 1396 | نظرات() 

22 تیر 96

پنجشنبه 22 تیر 1396  12:32 ق.ظ

روزگاریست

که سودای
تو در سر دارم
مگرم 
سر برود
تا 
برود سودایت


نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 تیر 1396 | نظرات() 

Be very careful who you allow to get close to you

چهارشنبه 21 تیر 1396  02:22 ق.ظ

روزی روزگاری چوپان مهربانی بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد:آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.

آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد:"گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!
پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

 چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت:ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!
 
مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند:آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.
 
بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند:"خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو " را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود.

بنابراین بهتر است هیچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ های نگهبان"" خود را به یک نفر نسپاریم...


نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:چهارشنبه 21 تیر 1396 | نظرات() 

بامدادِ 21 تیر 96

چهارشنبه 21 تیر 1396  01:53 ق.ظ

دوست داشتن؛

الان، من، مثل اون زمان توام!
نمیدونم چقدر خوبه یا چقدر بد
اما این زیباتره!
جنونِ عشق،
چیز قشنگی نیست!
الان تو، بعد از سالها مشخص میشه
...
یادم میاد یه روزی گوشیت در دسترس نبود
روز بدی بود، خسته بودم، یک روز کامل بود که نخابیده بودم، 
شمارت را میگرفتم و تو جواب نمیدادی، 
نگرانت میشدم تند تند،  بغض کرده بودم
 صبحش که دیده بودمت حال خوبی نداشتی
تا اینکه بعد از حدود 6-7 ساعت
خیلی اروم و عادی، 
گفتی گوشیم خاموش شده بود
سرم درد میکرد دیگه نزدمش تو شارژ!
و بعد که قط کردی، چقدر گریه کردم و دعا کردم
که کاش،
من بمیرم
اما تو هیشطورت نشه!
...
من یک لحظه
یک ذره
خودم را احساس نمیکردم
هر چی بود، تو بودی
من غرق تو بودم
دیوانه وار
مجنون! 
...
چه خوب که
گذشته ها گذشت
...

منطق و عقل خیلی زیباست! خیلی...
و *** انصاف *** از همه زیباتر!

...

( گاهی داستانکی بخوانیم!):
ماجرای چوپان جوانی است که برای خوش‌گذرانی گاهی به دروغ فریاد «گرگ! گرگ!» سر می‌دهد. از قضا روزی گرگ به گله‌اش می‌زند و مردم گمان می‌کنند باز هم دروغ می‌گوید و بنابراین کسی به کمک او نمی‌رود!



نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 تیر 1396 | نظرات() 

20 تیر 96

سه شنبه 20 تیر 1396  10:03 ب.ظ

چقدر این قفس برایم تنگ است

من تاب تنگنا ندارم
کو آن مرکب زرین مو افسانه ای که از جانب غرب آمد
و جد مرا از گورش نجات داد و برد؟
به آسمان برد،
به جانب غرب برد،
آه! کی خواهد رسید؟
که بیاید و فرزند خود را نیز
که در این تنگنای گور رنج می برد، رها کند
نجاتش دهد و به جانب غرب برد 
به جانب آزادی،
به سوی افق های باز و آزاد و مهربان.
غرب، ای بهشت موعود من
آیا به نجات من هم می اندیشی؟
دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:سه شنبه 20 تیر 1396 | نظرات() 

بامدادِ 19 تیر 96

دوشنبه 19 تیر 1396  01:29 ق.ظ

زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم...
من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی
که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم...
تو و آن الفت دیرین ،من و این بوسه شیرین
به خدا باده پرستی ، به خدا باده فروشم... 
سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:دوشنبه 19 تیر 1396 | نظرات() 

بامدادِ 17 تیر 96

شنبه 17 تیر 1396  12:49 ق.ظ


سه چیز برای شاد بودن حیاتی است!
کاری برای انجام دادن،
کسی برای دوست داشتن،
و امید به فردای بهتر...
ادیسون
...
موزیک: 
هنوز پای عشقت دلم حاضره
هنوز اسم تو مرحم دردمه
هنوز یادت آرامش خاطره
اگه آسمون تیره و تار شد
اگه رابطم با تو کمرنگ شد
اگه غرق دنیا شدم لااقل
دلم خیلی بیشتر برات تنگ شد
آرامش پر تلاطم- وحید اختری
...
بعضی آدم ها،
 خیلی بزرگن
خیلی ارزشمندن
خیلی پر معنان
خیلی عمیقن
اونا را باید پرستید
و برا همنفس شدن باهاشون تو هم باید،
لایق شی
کامل شی
بزرگ شی
وقتی این آدم را تو زندگیت داشتی
بدون خوشبخترینی!
دوستت دارم بی نظیرِ من


نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:شنبه 17 تیر 1396 | نظرات() 

مطلب رمز دار : 14 تیر 96

چهارشنبه 14 تیر 1396  01:01 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:چهارشنبه 14 تیر 1396 | نظرات() 

مطلب رمز دار : بامدادِ 12 تیر 96

دوشنبه 12 تیر 1396  01:59 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:دوشنبه 12 تیر 1396 | نظرات() 

بعداز ظهر 9 تیر 96

جمعه 9 تیر 1396  04:42 ب.ظ

دوتا آدم مغرور

که تا بفهمن مواضعشون به خطر میوفته از مکانیسم دفاعی استفاده کنن
قدرت عشق را میخای کجاش بگنجونی؟!
...
خلاف دیگران (یا گاهی خلاف باورهای خودت) عمل کن تا شخصیت واقعی خودشون را نشون بدن!
از هر زمانی برای شناختن استفاده کن!
...
برنامه هات را منعطف بچین!
...
سن رسیدن به شناخت متفاوتِ!
...
من پاکی را دوست دارم، هم برای خودم و هم برای همه
...
با کی تعارف داری؟!
...
داخل پرانتز 
(برای عشق: تصویرت تو قلب من، آرامبخشترین و زیباترین و انگیزاننده ترینِ، که همتا نداره و نخواهد داشت،
من از اون چیزی که حق خودمه، «برای تو»، برای رضایت و خوشحالی تو و برای پیشرفت تو میگذرم، نه به جبر که با عشق و رضایت، حتی اگر اون چیز حق من برای داشتنت باشه)




نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:جمعه 9 تیر 1396 | نظرات() 

صبحِ 9 تیر 96

جمعه 9 تیر 1396  05:51 ق.ظ

موزیک: آرامش پر تلاطم- وحید اختری


خدایا 
حال همه ما را خوب کن...


نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:جمعه 9 تیر 1396 | نظرات() 

شبِ 8 تیر 96

پنجشنبه 8 تیر 1396  11:30 ب.ظ

کابوس میبینم 

امروز دو بار
با موضوع های تکراری
میدونم چرا!
اما راهی هم ندارم
باید ببینم دیگه خخخخخ
نمیزارم تو واقعیت چیزی بجز بواسطه اختیار خودم برای چیزهای شخصی خودم! تنها! اتفاق بیوفته
به هر قیمتی!
کنترل دیگرون و چیزهایی که به صورت اشتراکیِ دست من نیست
اما آیا خودم! قابل کنترل نیست؟!
...
تهران
پرواز
به هر قیمتی!
با هر مدت زمانی!
...
من خفه میشم
اگر به اون چیزایی که تو فکرمه نزارن! برسم
خفشون میکنم به همین راحتی!
...
ما برای خیلی چیزها تعهدی امضا نکردیم!
...
یک هفته سختی کشیدن، یک عمر رهایی را میتونه به دنبال داشته باشه!
...
قلبِ قدرتمند
...
گوهر!
...
تو تعیین کننده ای!
...
از یجایی به بعد...!
...
خیلی چیزها در مخیله من نمیگنجه! کی این را درک میکنه؟!



نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:پنجشنبه 8 تیر 1396 | نظرات() 

بامدادِ 8تیر 95

پنجشنبه 8 تیر 1396  01:18 ق.ظ

رزم

شروع
یاعلی

نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:پنجشنبه 8 تیر 1396 | نظرات() 

بامدادِ 7 تیر 96

چهارشنبه 7 تیر 1396  02:27 ق.ظ

موزیک: بی کلام- شرشر بارون و رعد و برق 


دلم مشهد میخاد!
یا شاید دعا؟ چه دعایی مثلا؟ اه اه نه دعا نمیخاد
نمیدونم، دلم یچیش کم شده 
همون... دلم مشهد میخاد 
نع
دلم مشهدم نمیخاد چون من دوس ندارم برم
دلم هیچی نمیخاد
غلط کردم 
میخابم
نقطه.
تمام

نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:چهارشنبه 7 تیر 1396 | نظرات() 

کنون بامدادِ ۶ تیر ۹۶

سه شنبه 6 تیر 1396  01:41 ق.ظ

موزیک: من دیگه بچه نمیشم_ شیدا و مسعود جاهد

تصمیمای مهم سختن؟ 
آره!
خوبِ من؛
اون زمانی که فهمیدم تصمیم مهم ینی چی تو کجا بودی
اگه انتخابای سخت تو الان داره شروع میشه
مال من از اون روزی که رو غرورم پا گذاشتم و باهات حرف زدم شروع شد
اونموقعی که فقط یه لحظه احساس کردم منو نمیخای و دنیا رو‌سرم خراب شد و ...
من جدی جدی میگفتم از اونچیزی که قراره اتفاق بیوفته و تو شوخی شوخی گفتی تو عاقلی، تصمیم درستو میگیری! 
من جدی جدی آینده با تو را ساختم 
و تو شوخی شوخی حتی نصویرِ اینده را به اینده سپردی
انتخاب و تصمیم اون لحظه ای بود ک 
تو کجا بودی لعنتی؟!
اونموقع چی از تصمیم بلد بودی؟
بگذریم از همه ی ۶-۷ ماه دوری
اون ۲ ماه جهنمِ زندگیِ من، امید و آینده را کسی برام نساخت... خودم قوی شدم، اما یه چیزی تو‌ دلم شکست، تا شده این نفسی که سخت بالا میاد
کی میدونست تو دل من چی میگذره
همه به کنار، تو چه میدونی من چی کشیدم
یااااااااادم نمیییییییییییییره
یادم نمیره 
من شب و روز 
تو خاب و بیداری
 زجر کشیدم 


اما حالا دیگه از اعتماد و همراهی میترسم، حتی از خونواده حتی از عشق
من فقط خودما دارم!
گفتن و شنیدنِ ساده اس، اما من اون درد کشیدنِ
حقم نبوده
 اینهمه سختی، 
یه تنه!

الان! حرف گذشته ای که حل و‌ هضم شده برام، پیش میارم چون میترسم، قدرت تنها موندن، با تصویرِ قشنگی از تو را، دارم، اما خراب شدنِ قشنگیِ تو تو ذهنم، اُمید منو از بین میبره! فقط همین

اعتقادم همه مُردَس، اما میدونم
مادر مقدسِ
قسم به مادر، 
اگه قراره بازم سختی بکشم، مردونه اینا بگو!
بدون، برای من، باید قوی بود... حتی خیلی قوی تر از پدر!
.
.
.
#حرف هایی یکساله
# در پشت ترس های من و تو
#یکسال برعکسی
#تغییرِ۳۶۵ روزه
#جابجا شدن من و تو
#حسی مشابهِ تو، ۳۶۵ روز قبل
# حسی مشابه من، ۳۶۵ روز قبل
# دنیاست، دنیای تغییر
#شوخی! ممنوع
# ...!
# تو بگو

نوشته شده توسط: فا ا | آخرین ویرایش:سه شنبه 6 تیر 1396 | نظرات() 

  • تعداد کل صفحات:5  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5